

مهرماه دخترک روستایی می دید مادرش هر صبح خانه و کوچه را آب و جارو می زند کنجکاو میشود. مادر می گوید مهمان عزیزی داریم
مهرماه می گوید مهمان از کجا
از آنجایی که خورشید غروب می کند
مادر جان آنجا که خیلی دور است
او از دوردستها می آید
مادر جان او کیست
او از پدر و مادر عزیز تراست
با آمدنش فقر ریشه کن میشود
تبعیض از بین میرود
دیگر جنگی نیست
زمین آباد و آزاد میگردد
دیگر ظلمی نیست
فرزندان روستا دورش جمع میشوند
او از مهربانی می گوید
دست نوازشگرش امید می آورد
دوستی می آورد سرسبزی و خرمی می آورد
عدالت را هدیه میدهد
همه در صلح و صفا زندگی می کنند
مادر جان دلم آب شد مهمانمان کیست
دخترم او مهدی صاحب الزمان است
مهرماه ، مادر جان من کنار در می ایستم تا او بیاید
وقتی او آمد سر بر زانویش می گذارم
از دوری از ظلم از ویرانی روستایمان
از درخت میوه ام که پژمرده شده
از دختر عمویم که مریض است
از خانه کاهگلی حسنقلی که سقفش ریخته
از شیر خانه که گاه گاهی از آن آب می آید
از بزمان که شیرش خشک شده
از بی آبی از خشکسالی از غمها و ناکامی ها با او نجوا خواهم کرد.
راستی اگر او بیاید مگر غمی غصه ای باقی خواهد ماند.
مادر آن سوی روستا صاحبخانه آمد
فدایت شوم
سلام آقای من

ادبیات روستا