
قصه ها خاطره های دوران کودکی است
که در شبهای بلند زمستان زیر کرسی داغ از دو لب مهربان مادر بزرگ گوش شنونده
را مینواخت نور گرد سوز میان کرسی سقف اطاق نشیمن را با قصه هم خوانی میداد
مخصوصا بچه ها با افکار کودکانه چشم به لبهای مادر بزرگ داشتند تا کلمه ای را جا نگذارند.
قصه نخودی از قصه های جذاب بود که هر شنونده ای را مجذوب خود میکرد.
جان عزیزانم بگم زن و شوهری بودند اولاد دار نمی شدند روزی زن همسایه به دیدن همسایه می آید شما که بچه ندارید یه چیزی بهتون یاد میدم انجام بده شب که میخوابی چند تا نخود بذار زیر متکات نیت کن بخواب صبح که بیدار بشی صاحب چند تا بچه میشی زن این کار رو کرد صبح دید از زیر متکاش سر وصدا میاد میبینه همه نخودا جون گرفتن بچه شدن به شوهرش می گه ما این همه بچه رو می خام چکار جارو بر میدارند همه نخودا را میکشند یه نخود از همه زرنگ تر بود پشت دیگ خودشو قایم میکنه میاد بیرون ننه جون بابا جون سلام من پسرتونم نخودیم بابا میگه اگه تو راست میگی پسر مایی پادشاه ظالم ده شاهی پول زور از منگرفته برو پول منو از شاه بگیر «دهشاهی نصف یک قران برابر پنجاه دینار به رنگ زرد» مقداری آذوقه همراه نخودی می کنند توی راه نخودی به رودخونه میرسه رودخونه میگه نخودی کجا میری قصر شاه
پول بابامو از پادشاه ظالم بگیریم رود خونه گفت منو هم با خودت ببر بکارت میام نخودی گفت باشه چه جوری گفت دهنتو باز کن دهنشو باز میکنه رودخونه میره تو دهن نخودی بعد به راهش ادامه میده تو راه به روباه بر خورد میکنه روباه هم میگه منو هم با خودت ببر نخودی به راه خودش ادامه میده تا به یه گرگ برخورد می کنه گرگ هم تودهن نخودی میره تا به قصر شاه میرسه سرباز ها نخودی رو پیش شاه میبرندشاه میگه چی میخوای چرا بی اجازه به قصر اومدی نخودی می گه چند سال پیش شاه به زور یه ده شاهی از بابام گرفت پول آقامو میخوام شاه دستور میده این گستاخ رو بندازید تو آتش بسوزه تا به شاه این جوری جسارت نکنه تا نخودی رو می ندازند تو آتش رود خونه میاد بیرون آتش و خاموش میکنه سربازها میان پیش شاه که نخودی سالمه دستور میده نخودی رو بندازند تو لونه مرغا نخودی روباه بیا بیرون دهنشو باز میکنه روباه می پره بیرون روباه هم مرغا رو لت و پار میکنه خبر به شاه می رسه
ما حریف نخودی نمیشیم شاه دستور میده بندازیدش تو طویله اسبها نخودی داشت زیر پاهای اسبها له میشد گرگ به دادم برس گرگ هم از دهن نخودی میپره بیرون اسبها رو پاره پاره می کنه خبر به شاه میرسه شاه خیلی می ترسه این نخودی چه کارست چقدر زور داره دستور میده ده شاهی باباشو بهش بدند زود از قصر بیرونش کنید انقریب تخت پادشاهی منو هم صاحب میشه ده شاهی باباشو میارن نخودی میگه این ده شاهی بابام نیست من ده شاهی بابامو میشناسم شاه میگه ببریدش خزانه ده شاهی رو پیدا کنه نخودی وقتی وارد خزانه میشه هر چی طلا و جواهر بود میرزه تودهنش بعد یه ده شاهی بر میداره
میاد بیرون اینم ده شاهی بابام به سرعت کاخ شاه رو ترک میکنه میره خونه تا بابا شو میبینه میگه منو زود از پا آویزون کن با چوب بزن به پشتم از دهن نخودی هر چی طلا جواهر بود بیرون میریزه.
این همه طلا و جواهر از کجا آوردی نخودی طلاها رو یه مقدار برای خودشون بر میداره بقیشو بین مردم روستاش و دیگر جاها تقسیم میکنه .
بابا و ننه نخودی : عجب پسری زبر و زرنگی! برای نخودی هفت شبانه روز عروسی میگیرن نخودی با دختر خانمی بنام نخودک عروسی میکنه و یه زندگی شاد و خرمی را شروع می کنند .
نخودی داستان ما فردی زیرک و آینده نگر بود این را خوب میدانست که دست خالی به مصاف دشمن نمی توان رفت و شعار دادن مشگلی را حل نخواهد کرد کم سنی و کوچکی قد دلیل نیست طرز تفکر و شجاعت و دور اندیشی است که ملاک می باشد.
او با سیاستی که به خرج داد توانست عواملی را با خود همراه کند و اگر خطری درپیش بود بر آن فائق اید .
او فقر و نداری را در روستای خود لمس کرده بود و بعد از آن همه ماجرا شاه طماع را فریب داد و اموالی را که به زور از فقرا و روستائیان گرفته بود پس بگیرد و ضربه مهلکی به شاه و اعوان و انصار او وارد کند.
ظلم ستیزی حتی به قصه ها هم را ه پیدا کرده تا کودکان وجوانان فریب آدمهای دغل باز و شیاد را نخورند و روی پای خود بایستند و توکل به خدا داشته باشند که او وسیله ساز است.
قصه هایی بودند که راه بهتر زندگی کردن و پیشرفت را یاد می دادند و قدرت تخیل را بالا میبردند و سرانجام آن به اختراعات و اکتشافات ختم میشد و ذهن کنجکاو انسان را به سوی پیشرفت و ترقی سوق می داد و سرامد ادبیات فارسی زبانان بودند .
سعدی می فرماید:
هنرمند در صدر نشیند بی هنر لقمه چیند.
ادبیات روستا