
زنگ انشا آقا معلم روی تخته نوشت برف ،توضیح هم داد، انشایِ سر کلاسی بود
فکر کردم چی بنویسم اگر هم چیزی مینوشتم حق برف ادا نمیشد این نعمت بزرگ خدا رو چگونه توصیف می کردم ، بیرون برف میاومد.
احسان بیا انشا بخون؛ آقا اجازه ؟شروع کن.
چند خطی رو خوند زیاد جالب نبود یازده گرفت چند نفری که انشا خوندند همه دست و پا شکسته نوشته بودن نمرهها از دوازده بالا نمیرفت.
آقا معلم گفت محمود بیا پای تخته دفترچه رو باز کردم آقا معلم گفت چرا ساکتی بخون تو فکر به صفر کله گنده پای دفترم بودم دل رو به دریا زدم فقط یه جمله نوشته بودم اونم گوشه دفتر ؛ برف رگ زندگانی است.
آقا تموم شد تمام صفحه کاغذ مثل برف سفید بود کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت زنگ تفریح حیاط مدرسه با دونه های زیبا و شکیل برف انشایِ برف رو انشا میکرد.
**********
بابام که آمد خونه دفتر دیکته رو دید امضا کرد یاد قدیما افتاد اون موقع ها وضع زندگی خانواده های روستایی خوب نبود دانشآموزان وضع مناسبی نداشتند لباسهای اکثرشان مندرس بود حتی برای خرید یک دفترچه به زحمت میافتادند با مدادهای مستعمل که به سختی تو دست جا میگرفت مینوشتند لای انگشت ها پینه می بست یه دفتر مشق رو چند بار با پاکن پاک میکردند مشق بعدی رو مینوشتند حتی پول کتاب های درسی که خیلی ناچیز بود نداشتند کلاس سومیها از شاگرد چارمیها کتابهای درسی سال قبل رو قرض می گرفتند کلاسها قدیمی و سرد بود کنار تخته سیاه یه پیت حلبی گذاشته بودند و با هیزم کلاس رو تو زمستون گرم می کردند دودش بچه هارو اذیت میکرد تازه دانشآموزها به نوبت چوب میآوردن و این سختی ها و محرومیت هارو تحمل کردند عدهای از دانشآموزها بعدها که برای خود کسی شدند برای عمران و آبادانی به روستاها میامدند مدرسه میساختند درمانگاه تاسیس میکردند و کارهای عمرانی و فرهنگی کردند به هر حال سر و سامونی به زادگاه خودشون دادند.
بابام گفت بلند شو نماز دیر میشه به مسجد رفتیم وضو گرفتیم آب وضویی که از دستهای نمازگزاران میچکید خط نوری تا خدا بود.
**********
کلاس شلوغ بود آقا معلم دیر کرده مبصر چند تا از بچهها ها رو کشید بیرون نظم کلاس کلا به هم خورده بود پاکن و گچ و تراش و مداد بود که رو هوا چرخ میخورد مبصر گفت برپا ، ناظم بود همه خودشونو جمع و جور کردند آقای ناظم با ناراحتی گفت امروز آقای حسینی نمیاد اشک تو چشماش حلقه زد بود شاید هم برای همیشه آقای حسینی آقا معلم دینی ما اسیر مامورای ساواک شده کلاس در سکوت غم انگیزی فرورفت چشمها بارانی شد آقای حسینی از قرآن و نهجالبلاغه میگفت ما را به آینده روشن دعوت میکرد.
آب اگر یک جا راکد بمونه میگنده آدمی که حرکت نداشته باشه مردار و محکوم به فناست.
از اسارت دنیا خارج شیم که به آدم روح زندگی و همبستگی میده گرفتار و اسیر تعلقات دنیوی نباشیم تا نمیریم زنده نمیشیم.
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خوی را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر آنکه اورا نکشند
زمانی ما آقای دنیا و ابر قدرت بودیم فرنگی ها تو قرون وسطا بودند بعدا با غارت ثروت و فرهنگ مسلمانها و دیگر کشورهای ضعیف آقای دنیا شدند ثروتی که ما داریم دیگران ندارند ما کشور امام علی هستیم ما امام رضا رو داریم امام زمان صاحب ما ست دست به خاک بزنیم طلا میشه سرمایه مارو خارجیها میبرند کشور ما از هیچ نعمتی کم نداره خدا دوتا دریا یکی در شمال و دیگری در جنوب کشور و کلی منابع به ما داده باید قدر بدونیم و با چنگ و دندان ازشون محافظت کنیم تا به چنگ اجانب نیفته.
بعدا با خبر شدیم ساواک آقا حسینی رو به شهادت رسوند روحش شاد خیلی از بچهها بعدا متحول شدند و به راه امدند معلم شهید ما آقای حسینی گاهی اوقات این شعر رو هم زمزمه میکرد.
سیصد گل سرخ یک گل نصرانی
مارا زسر بریده می ترسانی
گر ما ز سر بریده می ترسیدم
در محفل عاشقان نمی رقصیدم
**********
گچ پای تخته سیاه کلاس دست ساز بود الک کردش نرم و خوش نویس و روان .
الک نکردش به سختی روی تخته می نوشت سنگ ریزه زیاد داشت وای از آن موقع که شاگردی حواسش به درس نبود با برخورد یکی از این گچهای ضمخت به سرش روبرو میشد پسر حواست پای تخته باشه
با خنده بچه ها مواجه میشد گچ تموم شد مبصر رفت گچ بیاره،
گچ نرم بیار؛
گچو تو مدرسه درست میکردند با بچهها تصمیم گرفتیم گچ کلاسو خودمون درست کنیم آقا معلم گفت این گچ مدرسه نیست از کجا بود خیلی رَوون مینویسه محمود گفت ساخت بچه های کلاسه آقا معلم با لبخند معنا دار رو تخته سیاه نوشت.
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است

ادبیات روستا