
چشمام به دوک پشم ریسی بی بی رباب خیره شده بود پیرزن پشم رو با سر انگشتاش حلاجی می کرد و باشتابی که به دوک داده بود پشم ریسه شده به طور منظم دور دوک به صورت نخ تاب جمع می شد و دوک همانند شاقول بنایی هم طراز با زمین بود.
سر انگشت های بی بی بر اثر تماس با پشم خام سرخ شده بود هوای دلچسب پائیزی و آفتاب کم رنگ آن به سرعت حیاط و پشت بام کاهگلی خانه را ترک میکرد
مادر یک استکان چای با چند قند و خرما جلوی بی بی گذاشت ، خسته نباشی .
بی بی : زنده باشی دخترم
مادرم دوک را کمی بالا برد بی بی نخها را به دور دستهایش حلقه کرد تا یک توپ بزرگ از نخ شد انگار تمام دنیا با آن همه عظمتش در دست بی بی بود ، فلک دوار و دنیا رو تو کیسه اش گذاشت خدا حافظی کرد و رفت. آفتاب از آخرین پشت بام روستا خود را به پهن دشت مغرب می کشاند و شب را با ماه درخشانش به مهمانی می خواند.
************
صبح خروس خون از خواب بلند شدم
تا نماز صبح چیزی نمونده بود
به اندازه وضو آب تو پارچ بود نماز صبح چه حال خوشی داره همه جا سکوت
خروس قبل نماز یه کمی میخونه به وقت نماز که می رسه صداشو بلند میکنه
فقط نماز صبح که نیست نماز ظهر و مغرب هم ساعتش کار می اوفته
اصلا ساعتو از آواز خروس ساخته اند
خروس چه کرده ، دقیقه و ثانیه هم مرهون آواز خروسه ، این خروس که وقت و ساعتو به آدمها یاد میده ، ساعت زنده خدا ،بنازم به خلقتش با اون اذون رسایش.
************
آقای دوز دوزانی معلم سپاه دانش یه کلاس داشت تو روستا که اتاقشو از یکی از اهالی اجاره کرده بودند به عنوان مدرسه از کلاس اول تا پنجم تو این کلاس درس می خوندند.
کلاس اولی رو درسشو که میگفت تا مشغول تمرین بشن با دومی ها کار میکرد همین طور به ترتیب تا پنجم
شاگردها تعدادشون اندازه انگشتهای دست بود با اجازه معلم پنجمی ها به اولی و دومی ها درس می دادند بچه ها برای آقا معلم سیب و هلو و گردو و ازگیل و نان محلی می آوردند. آقا به خانه ها هم دعوت میشد
آقای دوز دوزانی معلم باسواد و مهربانی بود .
************
اوایل مهرماه جشن گردوزنی بود به گردو جوز هم میگن بچه ها خوشحال بودند.
مادر بزرگ یه گردو ته سطل مینداخت و سطل رو میچرخوند و میخوند جوز قرقره زن ، جوز قرقره زن!
گردو زن با یه چوب بلند از درخت تنومند گردو بالا میرفت . اسم چوبش دلوح بود با مهارتی که داشت سر شاخه ها رو تکون می داد باران گردو از بالا به پائین می آمد غفلت می کردی سرتو نشونه می گرفت.
یاد ضرب المثل افتادم سرتو میشکنه دامنتو گردو می ریزه .
اکثر گردوها از پوست درآمده بود به گردوی از پوست درآمده کاهدی می گفتند
یه تیله خوب پیداکردم جون می داد برای گردو بازی.
************
رو پشت بوم ایستاده بودم طبق های جهاز عروس رو مردها رو سربه طرف خونه داماد میبردند مردم خوشحال بودند صلوات می فرستادند و پایکوبی می کردند
جهاز عروس با رنگهای الوان خیلی رویایی بود عروسی پسر مش عبدالله بود عروس روی قاطر سوار بود افسار قاطر دست داماد کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیرهن سفید عروس لباس سراسر سفید تنش بود مثل یک فرشته هفت روز و هفت شبانه روز عروسی می گرفتند روستا یک پارچه جشن بود.
************
تازه تلویزیون آمده بود عکس مردها رو که نشون می داد مادر بزرگم روشو میگرفت می گفت ننه اینها نا محرمند گناه داره ، گفتم اینها فیلمه مارو نمی بینن ، کار خودشو میکرد.
فدای این همه ایمان و اعتقاد رفتم صورت و دستاشو غرق بوسه کردم.
یاد قدیما و قدیمی ها به خیر.
************
کرسی رو از اوایل آذر علم می کردند
از ذغال و کلوخه برای گرم کردن کرسی استفاده می شد
کلوخه از خاک ذغال و پشکل بز بود که باکمی آب آنرا به صورت گوله های توپ درمی اوردند و در آفتاب خشک می کردند حرارت زیادی داشت.
آتش کرسی با ذغال و کلوخه در فصای باز آماده میشد تا آتش آن جا بیافته و بوی تند و گاز آن برطرف شه منقل رو روی سکوی که زیر کرسی بود قرار می دادند .
همه اینها ، زحمت مادر، این سکاندار عشق و محور خانه، به قربانت ای مادر .
گرمای و جود مادر از زمین تا عرش بود گرمای کرسی رو مادر خلق می کرد
کرسی ضد سرما بود بچه ها شیطنت میکردندسرشونو می بردند زیر لحاف گاز ذغال اونها رو میگرفت اگه به موقع به دادشون نمی رسیدن خفه میشدند.
به اندازه یه روزن لحاف رو کنار می زدند از پنجره کوچیک اتاق دانه های درشت برف پیدا بود بابام میگه اگه تاصبح اینجوری برف بیاد دومتری میشینه.
و دور کرسی مهربانی و محبت موج می زد به چراغ گردسوزی که وسط کرسی بود خیره شده بودم کم کم چشام سنگین میشد پلکام رفت رو هم ، صبح روستا بود ، و برف همه جا ، سفیدی و پاکی لطافت موج میزد.
ادبیات روستا