
روستا ها برق نداشتند تلفن هم نبود حتی راه بدرد خوری که به شهر بیان.
خیلی ها ماشین ندیده بودند وسایل ارتباط جمعی مثل رادیو نبود روزنامه هم نبود راهها مالرو و دشوار بود معلم مدرسه به سختی به روستا میامد مردم با قاطر و اسب و الاغ و گاری جا بجا می شدند.
ماه رمضان بود سحوری با یک طبل کوچک کوچه پس کوچه هارا پشت سر می گذاشت و مردم را برای خوردن سحری بیدار می کرد سحوری به کسی میگفتند که سحر های ماه رمضان در زمانهای دور مردم روستا را هنگام سحر خبردار میکرد که خواب نموند روی بلندترین پشت بام روستا مناجات خوان با صدای رسا دعای سحر را میخوند سفره سحری را مادر در دل شب پائیزی پهن کرده بود .
چراغ فانوس سوسو میزد.
محمود بلند شو مادر ؛! سحر شده مگه نگفتی میخوام سحر پاشم .
روزه به من نمی رسید خیلی دوست داشتم روزه بگیریم بابام میگه تا ظهر روزه باش یه چیزی بخور بعد تا افطار صبر کن به این روزه ، روزه کله گنجشکی میگن خدا قبول میکنه .
خواه و ناخواه باید روزه گرفتنو تمرین می کردم نماز خوندنو تو همین روزه های کله گنجشگی یاد گرفتم.
اولین بارونه پائیزی هوای روستا را مطبوع کرده بود من فکر افطار بودم تا در کنار خانواده اولین افطاری خود را تجربه کنم صدای چند گنجشک منو به خود جلب کرد مقداری نون خرد کردم جُلوشون ریختم نوک نزدند گفتم شماهم روزه کله گنجشکی گرفته اید جیک جیک کردند و رفتند سفره افطاری پهن بود بابام دعای افطار رو زمزمه میکرد موذن محل اذان مغرب را چه زیبا و دلنشین می گفت من روزه کله گنجشگیمو با یه خرما وا کردم .
صدای مهربان مادر ؛!محمود جان قبول باشه دست پر مهر بابا بر سرم که کشیده شد .
عرش خدا رو بالا سرم دیدم مادر هم کنارمون بود.
********
برف یا علیشو گفت مثل شِمِشک برف میاومد (شمشک درخت پا کوتاهی است با ترکه های حنایی که در سبد بافی و کارهای دستی ظریف از آن استفاده میشود و دارای برگهای ریز و پر پشت است) چشم چشمو نمی دید کمتر کسی از خانه بیرون بود بابام به مادر گفت کلاه و پالتمو بیار تا پشت بوم رو سرومون آوار نشده.
برف پارو رو برداشت (برف پارو از پاروی معمولی بزرگتر و مستطیل شکل بود) از نردبون بالا رفت مادر آیت الکرسی می خوند صدای برف پاروی بابام تا اطاق می اومد نزدیکی های ظهر برف کمتر شد کرسی گرم و دیگ سر اجاق خبر از ناهار ی دلچسب می داد.
در دیگ که باز شد بخاری خوشمزه زد بیرون یه کاسه آش آرد که مادر رشته های آن را بریده بود جلوی من بود چه کشکی روش بود تو این سرما خوب می چسبید با ولع شروع به خوردن کردم بابام گفت برف رو من انداختم آششو تو میخوری حالا نگو یه تٰغارِش جلوی بابام بود.
زدیم زیر خنده لبخند مادر چقدر زیبا بود.
(آش رشته را در گویش محلی آش آرد میگویند.)
********
زمان حج بود بابا بزرگم و یکی دو نفری از روستا عازم این سفر خدایی بودند اوایل
زمستان بود هوا سرد اسباب سفر رو سوار قاطرها کردند تابه شهر برن با اتوبوس تا مرز از اونجا با بلم و قایق برن عراق و عربستان هواپیما که نبود یه سفر حج چند ماهی طول می کشید باید یک ماهی زودتر حرکت می کردند که به مراسم برسند.
عده ای عازم مشهد می شدند برای زیارت امام رضا
سفر مشهد هم دست کمی از سفر حج نداشت یکی دو ماهی طول می کشید
برای زائر مکه و مشهد و کربلا چاوشی می خوندند.
چاوش خوان به شخصی گفته می شد که مسافر حج و مشهد و کربلا را با اشعاری مناسب بدرقه میکرد.
****
یک طواف مرقد سلطان علی موسی الرضا
هفت هزار و هفتصد و هفتاد حج اکبر است
اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند
ای به قربان تو همه حج فقرایی
****
برف دشتها و کوه ها را تا دامنه سفید پوش کرده بود چه احرامی بسته بودند همه یک دست ، آفتاب زمستانی که روی برفها می نشست چشم را میزد حجتان مقبول و سعیتان مشکور.

ادبیات روستا