
یه طوری سنجاق ته گرد رو زیر روسَریش می بست صورتشو بالا می گرفت نگاش که به آسمون می خورد انگار خودشو به اون بالاها سنجاق میکرد برقی تو چشماش موج میزد صورتش با روسری سفید نخی مثل قرص ماه بود وِردی که لبهاشو تکون میداد روح بندگی رو زنده می کرد گاهی هم لبهاش تکون نمی خورد نگو که ذکر لا اله الا الله میگفت چادر سفید خال دارشو انداخت روسرش مثل فرشته ها شده بود اذون مغرب بود سجادشو پهن کرد لحظه ای رفتم بیرون امدم داخل اتاق فقط نور بود محو تماشا شدم نور چراغ گرد سوز پیدا نبود میخواستم وارد حریم شم یه چیزی جُلومو گرفت نمازش که تموم شد منو نگاه کرد هنوز صورتش نورانی بود .محمود جان ، بیا جلو چادرشو غرق بوسه کردم در حریم عشق فقط عاشق هست و معشوق کسی حق ورود ندارد دستشو رو سرم کشید انگشتاش از لای موهام رد میشد نسیم خنکی را احساس میکردم بلند شدم نگام به نگاش گره خورد تا عمق جانم رفت گفتم مادر سفر عشق قبول باشه گفت قبول حق من را هم با خود می بردی تبسمی کرد تو هم بودی دلم ارام گرفت.

ادبیات روستا