
نگاه به داستانها و وقایع گذشته و آداب و روسوم در جوامع بشری قصه گویان رابر آن داشته تا قصه سرایی را با آب و تاب که برگرفته از یک فرهنگ اصیل و قوی سرچشمه دارد بازگو نمایند و شنونده را در پردهای از ابهام و بهتزدگی فروبرده و سینه به سینه از نیاکان به آیندگان برسانند و یا با شکلک و اداها به صورت سمعی و بصری در زمان حاضر ارائه دهند قصههایی از گذشته که فقر و نداری و ناتوانی و نبودن امکانات را ترسیم میکند و قصهگو با بغضی از سالیان در گلو و بیصدا در شبهای دراز زمستان بازگو گر آنست.
یکی از این قصه ها بلبل سرگشته است با قصهای غم انگیز که از فقر و انتقام و مهربانی سخن میگوید.
قصهها در ادبیات ملل از جایگاه خجسته و ممتازی برخوردار می باشند.

زیر کرسی گرم زمستان در روستایی در کوهستانی با کوههای سفید پوشیده از برف مادربزرگ ما قصهای را آغاز میکند که نه با واقعیت و نه با عقل همخوانی دارد فقط رابطه عاطفی را با شقاوت ترسیم مینماید. یکی بود یکی نبود خدا بود و هیچ کسی نبود زیر آسمان کبود از سیلی روزگار در ناکجا آبادی از این زمین پر ظلم و بیداد که کوخ نشینان از فقر مینالند و زندگی سختی را میگذراندند در خانه ای کم آباد و قحطی زده پدر و مادری با دو فرزند پسر و دختر زندگی میکردند پدر از جبر قحطی و نبودن آذوقه چیزی را برای ارتزاق به خانه نمیآورد.
بچهها گرسنهاند، مرفعین بیدرد در عیش و عشرت خود مشغول ، پائین دست خود را نمیبینند.
پدر میگوید امروز هم برای خوردن چیزی نداریم فرزندان زار و نزار مادر میگوید امروز غذا داریم .
مادر فداکار برای رفع گرسنگی اهل خانه یک سینه خود را می برد تا قوتی مهیا سازد فردای دیگری هم به این منوال مادر سینه دیگر خود را می برد و غذایی درست می کند پدر متوجه میشود زن باخود چه کردی .

مدتی میگذرد گرسنگی بر اهل خانه غالب میشود پدر تصمیم می گیرد با علاقه شدیدی که به تنها پسرش دارد کمر به قتل پسر بندد تا شکم کارد خورده خود را سیر کند. پسری که از بی غذایی رمقی برایش نمانده و گوشتی در بدن ندارد خواهر متوجه میشود می خواهد مانع شود با تنبیه سخت پدر مواجه میشود دختر گوشت بردار را نمیخورد پدر و مادر با ولع خاصی گوشت لاغر پخته پسرشان را خوردند تا استخوانهایش باقی ماند خواهر دلسوز استخونهای برادر را در پارچه ای جمع می کند با آب و گلاب میشوید وزیر درخت نرگس دفن میکند و از ترس در جایی پنهان میشود.
خواهر دلسوز میبیند بلبلی روی شاخه درخت نرگس آواز میخواند میگوید: خواهر ، برادرِ کشته شده توام منم بلبل سرگشته پدرم مرا کشته مادرم مرا پخته خواهر دلسوزم استخونهای مرا با آب و گلاب شسته زیر درخت نرگس چال کرده من شدم یک بلبل. خواهر می فهمد که این روح برادرش است که به صورت بلبل در آمده و پرواز میکند.
بلبل وارد مغازه بقالی می شود همان آواز را میخواند که منم بلبل سرگشته پدرم مرا کشته مادرم مرا پخته پدرم مرا خورده خواهر دلسوزم استخونهای مرا با آب و گلاب شسته زیر درخت نرگس چال کرده من شدم یک بلبل.

بقال میگوید یک بار دیگر بخوان زیبا میخوانی بلبل میگوید به شرطی که مقداری از آن سوزنها به من بدهی بلبل سوزنها را برمیداره به سراغ پدر و مادر سنگدل میآید همان آواز را میخواند پدر و مادر میگویند چه بلبل خوش صدایی یک بار دیگر بخوان بلبل میگوید به شرط انکه دهانتونو بازکنید. بلبل سوزنها را تو دهان پدر و مادرش میریزد پرواز می کند میرود بعد میفهمند که آن بلبل روح پسرشون بود که حال دیگر دیر شده سوزنها پدر و مادر پسر را هلاک میکنند.

بلبل پر میکشد به طرف مغازه جواهر فروشی همان آواز را میخواند جواهر فروش میگوید یک بار دیگر بخوان بلبل خوش الحان
بلبل میگوید به شرطی که یک جواهر زیبا به من بدهی جواهر را بر میدارد آن را از بالا تو دامن خواهرش میاندازد میگوید آنرا بفروشد تا از فقر نجات پیدا کند و از این شهر آلوده برود و از خواهرش خداحافظی میکند و سر به کوه بیابان می گذارد و تا کنون بچههای همان بلبل آواز بلبل سرگشته را تو کوه و بیابون می خوانند و دل و هوش شنونده را میبرند. منم بلبل سرگشته پدرم مرا کشته مادرم مرا پخته پدرم مرا خورده خواهر دلسوزم استخونهای مرا با آب و گلاب شسته زیر درخت نرگس چال کرده من شدم یک بلبل.

بلبل تنها پرندهای میباشد با صدای دلنشین فقط در فصل پائیز می خواند با دلی پر غصه که از آوازش پیداست بلبل پائیز را ستم پیشهای میداند که عیش او را غصب کرده صفای گلزارها را برده.
بلبل پرنده منزوی با منقاری باریک است و جثه ای بیضی شکل با پرهای خاکستری که درمیان صخرهها و شکاف کوهها لانه گذاری میکند از چند تخمی که میگذارد فقط یک جوجه تبدیل به بلبل میشود نام دیگر بلبل عندلیب است.
در جنگ جهانی دوم ایران پادشاهی بیلیاقتی به اسم رضا شاه داشت اجانب آذوقه مردم بیچاره را به یغما میبردند مردم ایران به قحطی و فلاکت افتاده بودند تا جایی که برای رفع جوع گوشت مردگان خود را می خوردند فاجعهای دردناک و غم انگیزی بود و کشور را به ویرانی کشاندند.
اجنویانی که در قرون وسطا در کثافت خود غوطه ور بودند ، ایرانیان آقای تمدن جهان بودند .
قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهانگرد را
ادبیات روستا