
قصه و داستان، پیوندی از دوستی و مودت میان جوامع بشری ایجاد کرده است و آن را با هر گویش، فرهنگ، نژاد و سرزمینی به عینه به تصویر میکشد؛ پیوندی که برای درک بهتر، نیازمندِ کندوکاو و شرح و بسط است. کودکان و نوجوانانی که در گذشته و حال، پایِ این شبنشینیها نشسته، سراپا گوش و چشم به راوی بودهاند و کلمه به کلمه آن را به حافظه سپردهاند، اولین داستانهای مستند را از کتب آسمانی شنیدهاند. این داستانها، روح و جانِ خواننده و شنونده را به گذشته و حال به پرواز درمیآورد تا چگونگی آن روزگار را به خوبی احساس کنند. قرآن، این کتاب آسمانی و وحیِ مُنزل، پیشتازِ دیگر کتابهاست که قصص آموزنده فراوانی را در قالب آیاتی نورانی در خود جای داده است. قصههای ظلمستیز که با زبانی ساده و در خور فهم کودکان، به میدانِ فرهنگ، ادبیات و تمدنِ هر قوم راه یافته و از زبانِ بزرگمردان و بزرگزنان بازگو شده و میشود. یکی از این قصهها ، داستان «بزبز قندی» است که مانند نامش، شیرین و حماسی است.
این حیوان در جامعه عشایری از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ پیشتر، نقشِ بز در زیراندازها، لباسها، پاپوشها و سیاهچادرها، به دستِ هنرمندِ عشایر بر تار و پودِ پارچه یا حتی ظروف سفالی ترسیم شده . پرورش بز، این حیوان مفید و حلالگوشت، خانوادههای عشایری را از نظر اقتصادی در جایگاه ویژهای قرار داده و مایه برکت آنان بوده است.
القصه، بزی بود به نام «بزبز قندی» که سه بچه داشت: «شنگول»، «منگول» و «حَبّهانگور» که مادر، آنها را بسیار دوست میداشت. گرگی بیرحم همیشه در کمینِ بچهها بود و منتظرِ فرصتی میگشت تا شکمی از عزا درآورد. بزبز قندی بارها به فرزندانش سفارش میکرد که از این دشمنِ غدّار برحذر باشند. روزی مادر برای تهیه آذوقه به راهی دور میرود و به فرزندانش میگوید: «ای عزیزان من! درِ خانه را به روی کسی باز نکنید تا برگردم؛ مواظبِ حَبّهانگور هم باشید.»
مادر که میرود، گرگِ فرصتطلب به سراغ بچهها میآید و در میزند. منگول میگوید: «کیست که در میزند و خوابِ ما را به هم میزند؟» گرگ میگوید: «منم مادرتان، بزبز قندی؛ برایتان غذا آوردهام.» بزغالهها میگویند: «صدای مادرِ ما به این کلفتی نیست؛ تو مادر ما نیستی!» گرگ میرود، لحظهای بعد برمیگردد، صدایش را نازک میکند و میگوید: «بچهها در را باز کنید، مادرتان هستم.» شنگول میگوید: «مادرِ ما دماغش دراز نیست!»
گرگ دوباره میرود و با شکل و شمایل دیگری میآید. منگول میگوید: «اگر راست میگویی، دست و پایت را نشان بده؛ دست و پای مادرِ ما مثل برف سفید است، اما دست و پای تو سیاه، زشت و ناخنهایت کثیف است؛ برو که تو مادرِ ما نیستی.» گرگ که حیلهگر بود، دست و پایش را با آرد سفید میکند و به بزغالهها نشان میدهد. آنها که فریب خوردهاند، به گمان اینکه مادرشان است، با ترس و لرز در را باز میکنند. گرگ داخل میشود، منگول و شنگول را درجا میخورد، اما حَبّهانگور چون بسیار کوچک بود، در گوشهای پنهان میشود.
ساعتی بعد، مادر بازمیگردد، خانه را آشفته میبیند و از بچهها خبری نیست. حَبّهانگور را مییابد که از ترس به خود میلرزد. با شنیدن ماجرا، بزِ مادر پیش از رویارویی با گرگ، به دکان آهنگری میرود تا شاخها و سُمهایش را تیز کند. سپس به سراغ خانه گرگ میرود، روی پشتبام قرار میگیرد و با سُمهایش بر سقف میکوبد. گرگ صدا میزند: «کیست که تقتق میکند و تَغارِ مرا پر از خاک میکند؟» بز سه بار میکوبد و میگوید: «منم بزبز قندی؛ کی خورده منگولِ مرا؟ کی خورده شنگولِ مرا؟ کی میاد به جنگِ من!»
گرگ به طمعِ خوردنِ بزبز قندی پاسخ میدهد: «من خوردم منگولِ تو را، من خوردم شنگولِ تو را، من میآیم به جنگِ تو و بچههایت را درسته قورت دادم!» بز میگوید: «قرارِ ما فردا صبح، کنار رودخانه.» گرگ نیز به سراغ آهنگر میرود تا دندانها و ناخنهایش را تیز کند، اما آهنگر که میداند گرگ برای چه آمده، دندانها و ناخنهایش را کُند میکند. آهنگران قرنهاست که ظلمستیز و پهلوانمسلک هستند و در راه آزادی و سربلندیِ مردم از جان گذشتهاند.
صبحِ فردا، گرگ و بز کنار رودخانه به هم میرسند. بز حیله جنگی مینماید میگوید: «قبل از نبرد، باید نصفِ آبِ رودخانه را بخوریم.» گرگِ شکمو که شب غذای شور خورده بود، با ولع آب میخورد، اما بز فقط لب به آب میزند و تظاهر به نوشیدن میکند. طولی نمیکشد که شکمِ گرگ مثل طبل بزرگ میشود و توانِ ایستادن ندارد. جنگ آغاز میشود؛ گرگ که دندان و ناخنهایش کُند شده، عقبنشینی میکند. بزبز قندی که شاخهایش را به دست آهنگر تیز کرده بود، با سرعتی باورنکردنی به گرگ حملهور میشود و پیش از آنکه گرگ به خود بیاید، شاخهای تیزش را در شکمِ گرگ فرو میکند و او را پاره میکند.
«با دریده شدن شکم گرگ، شنگول و منگول همراه با سیلاب آبی که از شکم گرگ میآید سالم بیرون میپرند ، گرگِ شکستخورده، نالهکنان و در حالی که شکمِ پارهاش را گرفته بود، در ساحلِ رودخانه ناپدید شد. بعدها نقل کردهاند که گرگ نزد پینهدوز رفت، شکمش را دوخت و از آن پس، به جای خوردنِ گوشتِ بز، به خوردنِ سبزیجات روی آورد! بزغالهها نجات یافتند و بزبز قندی پیروزمندانه با فرزندانش به خانه بازگشت و در کنار «حَبّهانگور»، سالها به خوبی و خوشی زندگی کردند.
*بزبز قندی! اسبتو کجا میبندی؟*
*زیرِ درختِ نرگس*
*داغِ شو نبینی هرگز!*
قصه ما به سر رسید؛ کلاغه به خونهاش نرسید.
بالا رفتیم ماست بود، پایین آمدیم دوغ بود؛ هر حرفی جز حرفِ حق، دروغ بود.
این قصه، پیامی عمیق برای کودکان و نوجوانان دارد؛ اینکه پدر و مادر، دلسوزترین خیرخواهانِ فرزنداناند و برای آسایشِ خانواده، خود را به آب و آتش میزنند. خانه، کشورِ کوچکی است که پدر و مادر، رهبریِ آن را بر عهده دارند تا به فرزندان، درسِ دفاع و ایستادگی بیاموزند. این آموزشهای اولیه به کودکان کمک میکند تا وقتی به جامعه بزرگتر قدم میگذارند، گلیمِ خود را از آب بیرون بکشند و در برابر «گرگها»، «گرازها» و دیگر شیاطین، از ناموس و کیانِ خود دفاع کنند.
کودکان باید بیاموزند که سادهلوح نباشند و فریبِ حیلهگران را نخورند تا در دامِ افراد فاسد و درنده نیفتند و زندگیِ خود را تباه نسازند. دشمن همیشه کودکان و جوانان را نشانه میگیرد تا با از پا درآوردنِ نسلِ یک جامعه، منابع و ذخایرِ آن کشور را به یغما ببرد. بزبز قندی و بزغالههایش، نمادی از یک خانواده منسجم هستند که در برابر دشمنِ فاسد و جَرّار قد علم کرده و پیروز شدند. «حَبّهانگور» که کوچکترین عضو خانواده است، با مشاهده این ماجرا، درسی بزرگ میآموزد و با تمام وجود به حمایتِ مادر تکیه میکند؛ همانطور که همه ما محتاجِ آغوشِ گرمِ «مامِ وطن» هستیم.

جنگی که علیه تعدّی و ظلم باشد، انسجام و وحدتی در جامعه ایجاد میکند. جامعهای که بر پایه آموزههای دینی و فرهنگی پرورش یافته باشد، از جانِ خود میگذرد و ترس را در برابرِ باطل، چیزی جز بازیچه نمیداند. جامعهی توحیدی نیک میداند که نبردِ حق علیه باطل، عزت، پیشرفت و تکامل به ارمغان میآورد و استقلال و توانمندی، دستاوردِ این مسیر است. چنین جامعهای، غیور و مدافعِ کیانِ خویش است و با امامِ زمان (عج) برای برپایی حکومت جهانی مهدوی، بیعتی والا بسته است. به امید روزی که آن «جانِ جانان» پای در رکابِ ظهور نهد و جهان را به فلاح و رستگاری رهنمون سازد تا تمامی خلایق، در کنار امامِ خود، «قندِ پیروزی» را جشن بگیرند. انشاءالله تعالی.»
خوش آن ساعت که یار از در آیو
شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق
همی واجم که جایش دلبر آیو
ادبیات روستا