

محمود بدوبدو آمد. قاسم بِجُم پشتبوم، کنار تکیه غوغاست. تهدیگ غذای امام حسین که مثل جواهر تو دست بچهها بود، ازش روغن میچکید؛ یه تیکه هم به ما رسید، بوی عطر میداد. خوشمزه، ذرهذره میخوردم. از دست آشپز امام حسین گرفتم، با آن چهرهی نورانی و روحانی چقدر مهربان بود! چه لذتی داشت خوردن تهدیگ برنج امام حسین! کمی هم برای خواهرم بردم؛ خونه بوی عطر گرفته بود، اشک تو چشمام جمع شد.
،،،،،،،،،،،،

یه سینی برنج با خورشت قیمه با سه تا قاشق و کمی نان محلی جلوی سه نفر سر سفره قرار داشت.

حسینیه شلوغ بود؛ عزاداری شب نهم تمام شده بود. من تو این فکر بودم: چرا حضرت عباس با آن همه عطش، لب فرات که رسید، آب نخورد؟ عمو رحیم به پشتی تکیه زده بود؛ سلام کردم و از عمو دلیلش رو پرسیدم. یه چیزایی میدونستم، ولی قانعم نکرده بود. عمو گفت: «محمودم، عباس بن علی، جانِ آب بود.» نگاهم به لیوان آب زلالِ کنار سفره خیره موند.
،،،،،،،،،،،

چادر سیاهش رو انداخت رو سرش، گالشش رو پا کرد، چراغ فانوس دستش گرفت ، رفت حسینیه. دهه اول محرم بود؛ خانمهای روستا هم آمده بودند. آمد تو آبدارخانه، یه سینی چایی ریخت و جلو عزادارها گرفت. روضه که شروع شد، همهمهها خوابید؛ حسین جان زینب بود و زینب جان حسین، تکیه اشک بود و اشک.
،،،،،،،،،

جلوی درب ورودی حسینیه دریای کفش بود. به قاسم گفتم: «میخوای کفشدار امام حسین باشی؟» قاسم گفت: «محمود، از این چه بهتر!» تمام کفشها رو جفت و مرتب کردیم؛ یه لنگه از کفشها نبود. قاسم گفت: «کفش حاج علیِ؛ یه پاش رو تو جنگ از دست داده.» دولا شدم، کفش زائر امام حسین رو بوسیدم.
،،،،،،،،،

نگام به انتهای صف عزاداران حسینی بود؛ عمو قادر و زنش بیبیسکینه عصازنان نگاهها را به خود جلب کرده بودند. پیرمرد آهسته گریه میکرد: «قربون لب تشنهات حسین!» سینی شربت را جلو بردم؛ با دستهای لرزان لیوان رو برداشت، نوشید: «سلام بر حسین و لعنت بر قاتلین حسین.» روی سکو نشست، عصا رو کنارش گذاشت؛ غم بزرگی تو چهرهاش موج میزد، آهی از ته دل کشید: «کجاست منتقم خون حسین؟» گریه امونش نداد؛ زمین خیس شده بود.
،،،،،،،،،

در زدند، غذای نذری بود. هنوز شام نخورده بودیم؛ قورمهسبزی بود، با آدم حرف میزد! گذاشتم وسط سفره؛ یکیدو قاشق خوردیم. مادر گفت: «غذا آمادهست.» گفتم: «حیف نیست؟ هنوز مزه غذای امام حسین تو دهنم مونده.» تو خواب دیدم کربلام، سینه میزنم، گریه میکنم. مادر صدام زد: «محمود، بیتابی میکنی؟» سرم رو رو زانوی مادر گذاشتم، اشکم سرازیر شد؛ مادر سرم را به سینه چسباند: «به قربون تن بیسرت یا اباعبدالله.»
ادبیات روستا