
دم دمای غروب زیر آفتاب بی رونق پائیز بانسیم خنک کوهستانی پیرمردهای حال و جوانان دیروز گوش تا گوش کنار دیوار سنگی روی پشت بام کاهگلی با شلوارهای سیاه گشاد و گیوه های کرمانشاهی سر کج نشسته بودند چپق به دست «چپق دارای دسته چوبی توخالی با سری نازک که سر چپق که از سفال بود به آن متصل می شد و با توتون پر میشد و با کبریت و چند پک محکم روشن میشد کیسه کوچکی جای توتون بود که برای پر کردن چپق از آن استفاده میشد همیشه همراه داشتند»
با چند پکی که میزدند توتون تبدیل به خاکستر میشد و چپق دیگری را چاق میکردند دود غلیظی داشت.
فرنگی آن پیپ و از چپق کوچکتر بود.
ریش سفیدان روستا بعد از استعمال چپق به حرفهای روز مره می پرداختند بعد از گپ و گفتگو راهی خانه ها میشدند.
از زمان گذشته می گفتند که چه طور به شمال میرفتند تا آذوقه و برنج بیاوردند از سختی راه که با قاطر طی طریق کرده از هزار چم چالوس تردد می کردند.
وسیله دفاعی فقط یک چوبدستی بود اگر اتفاقی رخ داد از آن استفاده نمایند.

مش رحیم می گفت با رفقا به چالوس می رفتیم البته آن موقع جوان بودیم و چابک به هزار چم که نرسیده بودیم عده ای مزدور قصد ما کردند ما بخیه را باخ ندادیم با آنها در گیر شدیم و با چوبها حالشان را جا آوردیم و عقب سرشان کردیم همگی چوب بازهای قابلی بودیم .

حاج کریم نقل میکرد زمستانها خیلی سرد بود آخر های برج آبان کرسی ها را علم میکردیم برف خیلی می آمد طوری که جلوی در ورودی مملو از برف می شد.
پشت بامها دو سه متری برف می نشست تا صبح برف رو با برف پارو می انداختیم که پشت بام رو سرمون آوار نشه.

کربلایی احمد؛ از جاده مالرو که در زمستان به سختی از آن رفت و آمد می کردیم خدا بیامرز پدرم می گفت بهار انقدر آب رودخانه زیاد بود از شهر که می آمدیم قاطرها را قطار کرده بودیم با باری از ملزوات زندگی خواستیم به آن سوی رودخانه برویم بار قاطر جلویی کج شد و به رودخانه افتاد و دو تا قاطر که باهاش قطار بودند.
بار و قاطر هار و آب با خودش برد پسر مش حسن رو هم نزدیک بود آب با خودش ببره خدا رحم کرد دست خالی ،بی آذوقه به محل آمدیم.

بی بی حکیمه جلو آمد و گفت سرتون سلامت ،حاج یعقوب که تو افکارش غرق بود به خود می آید بله اون موقع ها زمان ناصرالدین شاه لات و لوتهای قاجار به روستاهای اطراف تجاوز میکردند قتل و غارت میکردند مردم از دستشون راحت نبودند باج می گرفتن ، خبر آمدنشون به روستای ما میرسه کدخدا ضیا مردم تو مسجد جمع می کنه مشورت میخواد به این نتیجه میرسند عده ای ازجوانان جاهای مناسب موضع بگیرند زن و بچه پیرمردها و پیرزنها رو داخل لوها ببرند «لو به نقب وکانال گفته میشود» دشمن غدر و شکم باره است کدخدا ضیا دستور میدهد گاو و گوسفند زیر انداز و خورد خوراکی را آماده کنید به پایین دست رود خانه می رویم زمینی مناسبی را را انتخاب می کنند وسایل سور و سات را آماده می شود سر کله اشرار پیدا میشود با خوش آمد گویی کدخدا ضیا روبرو میشوند گاو و گوسفند را به زمین زده وپذیرایی دلچسبی را از اشرار به عمل می آورند چای چپق و قلیان هم مهیا بود سبیل کلفتهای قاجار بعد از اینکه شکمهایشان خوب تخت شد قدری استراحت کرده چرتی میزنند هنگام رفتن سرکرده رو به کدخدا می کند، ضیا ما رو نمک گیر کردی از روستای شما گذشتیم زیر لب غر غر میکنه چه کدخدای سیاستمداری و سوار بر اسب های خود در پیچ جاده خاکی ناپدید میشوند .
کدخدا ضیا ناموس روستائیان را از خطر بزرگی رهایی میبخشد و پیروزمندانه و شادمان با یاران به روستا باز می گردد.

علویان سلحشوریانی بودند که در دشتها و کوه ها زندگی می کردند جلوی ظلم و بیداد ایستاده و از کیان و ناموس خود دفاع می کردند.

چه روستائیانی بودند که حکومتهای جور را سرنگون کردند از جمله خاندان آل بویه ، صفاریان ، سربداران ، که نقش به سزایی در استقلال کشور داشته اند.

حکیم ابوالقاسم فردوسی صاحب شاهنامه روستا زاده ای که اشعار حماسیش زبان فارسی را زنده و ماندگار کرد.
ادبیات روستا