
بازیهای روستایی از فرهنگ و ارزش خاصی برخودار است؛ هرچند پیشتر این بازیها منسوخ شده و محیط روستا از آن حالت سنتی و دلنشین خود عدول کرده و با زندگی شهری در هم آمیخته و تا حدودی آن فرهنگ اصیل و بکر خود را از دست داده. دیگر از آن کوچههای خاکی و دیوارهای سنگی و کاهگلی و خانههایی با دربهای چوبی و آبیرنگ و چاردریها و هفتدریها و سقفهای چوبی و حصیری کمی باقی نیست. پاپوشهای گیوه و گالش و چارق به ندرت دیده میشود. از اغوز و دردهتوک، نان دوآتشه، روغن حیوانی و ماست مثل کره که تا مغز استخوان را صفا میداد، دیگر خبری نیست. از دمیوالک و دمیسیرک که بوی مستکنندهاش تا دور دستها مشام هر رهگذری را نوازش میداد و آن صمیمیت روحنواز و آرامبخش که کمرنگ شده و شبنشینیهای مبارک و بهیادماندنی که پشت کوهی از ابر پنهان شده. قصههای دلنشین پدربزرگها و مادربزرگها که هر شنونده و مخاطبی را به وجد در میآورد و کودکانی که سرتاپا گوش بودند؛ یادش بهخیر. هرچند روستا با تمام کم و کاستیاش زیباست و خللی در آن نیست و روحپرور است با آن باغهای سرسبز و گندمزار و شالیزارها که با هر نسیمی مواج شده، شکر و سپاس خدا را به جای میآورند و زمین را هرچه زیباتر و محبوبتر مینمایند و صدای بزغالهها و برههای نارسی که در ازدحام گله به دنبال مادر سرگردانند تا شیر گرم و نرم را نوش جان کنند و نوزادی که به دنبال پستانک سر را میچرخاند و گریه سر میدهد چون نوازش مادر را بهانه کرده تا در آغوش گرم او جای گیرد.
یکی از بازیهای رایج قایمباشک بود که مابین دو دسته چهار نفره برگزار میشد که زمان طولانی را به خود اختصاص میداد.
مکانی بازی را مشخص میکردند، قرعه میانداختند. دستهای که برای قایم شدن انتخاب میشد، دقایقی وقت داشتند که برای قایم شدن بازی را شروع کنند؛ دسته دوم پراکنده شده و در جستجوی آنان به هر جا سرکشی میکردند. این بازی ساعتها به طول میکشید و پیدا کردن قایمشده مشکل بود، تا آخرین نفر را پیدا نمیکردند بازی ادامه داشت. هرچند بچههای روستا از مکانهایی که پنهان شده بودند زود آگاه میشدند، یکی از راههای پیدا کردن آنها پرسوجو از دیگران بود.
قاپبازی یا قاببازی هم از بازیهای رایج روستایی بود. قاب، استخوان زانوی گوسفند است که چارگوش و برجسته میباشد. مابین دو نفر و یک قاضی صورت میگرفت. نفر اول دو عدد قاب را میانداخت؛ اگر هر دو قاب نشسته بود، بازی را نفر دوم شروع میکرد؛ اگر یک قاب نشسته و قاب دیگر ایستاده بود، نفر دوم بازنده شده و نفر برنده با مشورت قاضی حکم را میبریدند. بازنده مسافت پنج کیلومتر را باید طی میکرد و برمیگشت. بازنده به التماس میافتاد که جریمه را کمتر کند، بهانهی کفشهای مندرس خود را میکرد؛ قاضی حکم دیگر میکرد: ناهار برنده با تو، یا ده بار مسافتی را به برنده کولی بدهی یا شلاق بخوری. بازنده به ناهار دادن راضی میشد. البته متأسفانه در بعضی از مناطق این بازی سنتی روستایی را با قمار در هم آمیختن.
عمو زنجیرباف؟ بله. زنجیر منو بافتی؟ بله. پشتکوه انداختی؟ بله. بابات اومده؟ چی آورده؟ نخود، کشمش. با صدای چی؟ با صدای خروس. بچهها دست یکدیگر را میگرفتند و دایرهوار میچرخیدند و این آواز را میخواندند تا بتوانند در این دایره دوار زندگی، گلیم خود را از آب بیرون بکشند، زنجیرها را محکم به بافند تا در قعر درههای مخوف سقوط نکنند و بدانند که آدمیان چون دانههای زنجیر به یکدیگر متصل هستند.
بازیها کودکان و نوجوانان را اجتماعی بار میآورد و اعتماد بهنفس را به آنان آموزش میداد. بعضی از بازیها حتی آموزش دفاعی را در بر داشت. بازیها غالباً انزوازدا بودند و افسردگی و بیحالی را درمان میکردند؛ نه تنها فعالیتهای جسمانی را افزون میداد، صدالبته در روح و روان کودک و نوجوان اثر مثبت به جای میگذاشت. چه درسهایی که از این بازیها که نمیگرفتن و زندگی آینده را با آن پیریزی میکردند.
ادبیات روستا