

مادربزرگ! محمود: «ننه جون، کجایی؟ برو بیرون ببین چه خبره! صدا میاد.»
شبِ اول محرم بود. تکیه امام حسین (ع) عزاداری بود؛ سینهزنی داشتند. از صدای برخورد دستها به سینهها، «چه خبره؟ چه خبره؟» شنیده میشد. از کربلا چه خبر؟ از حسینِ مظلوم چه خبر؟ از عطش چه خبر؟ از آب چه خبر؟ از ششماهه چه خبر؟ از گودال چه خبر؟ از علیاکبر و قاسم چه خبر؟ از عباس چه خبر؟ از اهل حرم چه خبر؟
شدت سینهزنی به حدی بود که تا دوردستها به گوش میرسید؛ انگار کوهها، درهها و سنگریزهها هم «یا حسین» میگفتند. آسمان هم «یا حسین» میگفت. مادربزرگ کشانکشان خود را به کوچه رساند؛ توانایی آمدن به حسینیه را نداشت. با خواهرم زیر بازوانش را گرفتیم و نمنمک تا حسینیه بردیم. اشکش جاری شد و چارقد سفیدش خیس شده بود. زنها دورش را گرفتند؛ ناله و زاری بود برای فرزند زهرای اطهر. یا حسین! یا حسین! آسمان، تکیه را هم به جنبوجوش درآورده بود.
فقط حسین (علیهالسلام) بود و دیگر هیچ.
**********
کوچههای خاکی روستا با آب، گِلپاش شده بود و بوی نَمِ خاصی میداد. چند نقطه منقل گذاشته بودند برای دود کردن اسفند. دو تا کتل بزرگ از دور نمایان بود با پارچههای سبز و قرمز. عزاداران حسینی از تکیه خارج شدند؛ کتلها یکی پیشاپیش و دیگری انتهای صف در حرکت بود. چهرهها و لباسِ عزاداران گِلآلود [بود]. بوی دودِ کُندر و اسفند به هوا حالت خاصی داده بود. یکی دو نفر کیسههای کاه در دست داشتند و هر از گاهی روی سر عزاداران پخش میکردند. شربت با تخمشربتیِ خنک، دلِ سینهزن را جلا میداد؛ تخمشربتی در هالهی حریری، رختِ عزا به تن داشت. نزدیک ظهر که عزاداران فضای روستا را با نام حسین معطر کرده بودند، برای اقامه نماز به حسینیه بازگشتند تا بعد از نماز از غذای محرم بهرهمند شوند.
محمود از پدرش دربارهی نماز پرسید. پدر پاسخ داد: «نماز یعنی اباعبدالله الحسین.» سفره که پهن شد، غذا را که آوردند، بوی بهشت تمام تکیه را فرا گرفته بود. دانههای برنج بیصدا ندا میدادند که دردانه حضرت رسول خدا، حسین، یکی است.
*«کُتل»: نشانهای از پرچم که به صورت استوانهای بود با چوبهای قوسدار و عمودیِ سنگین و رأسی سپرگونه، که با پارچههای رنگی از بالا تا پایین پوشیده میشد.*
**********

چند تا دیگ مسی بزرگ، قطار روی اجاقهای سنگی که با هیزم میسوخت، قرار داشت. اهالی روستای همجوار هم دعوت بودند. شب عاشورا، تکیه مملو از عزاداران حسینی بود. سینیهای بزرگ چای جلوی عزاداران گرفته میشد؛ یکی دو تایی مسئولِ دادنِ قند بودند. واعظِ خوشذوق ما از امام حسین میگفت: «درسته عزاداریِ همهی شما قبول، اما امام حسین علیهالسلام در برابر ظلم قیام کرد که امر به معروف و نهی از منکر را که یکی از ارکان فروع دین است، به یاد همه بیاورد.
بعضی از اوقات، معروف را میگیریم و منکر را رها میسازیم؛ این دو لازم و ملزومِ یکدیگرند. امام به مردم آن زمان و حتی اکنون گوشزد میکند: تابع دستورات دین باشید، در صراط مستقیم حرکت کنید، خدا را همیشه مد نظر داشته باشید، به دنبال حق باشید، از باطل پیروی نکنید، از ناموس خود محافظت کنید که خدای ناکرده هرز نروند و به بیراهه کشیده نشوند.»
سخنران ادامه داد: «جامعهای که امر به معروف و نهی از منکر در آن جایگاهی نداشته باشد، به انحطاط کشیده میشود و دشمنان بر این جامعه مسلط شده و مردم آن را به استثمار و بردگی میبرند و منابع سرزمینی آنان را تاراج میکنند و هرزگی و بیبندوباری را اشاعه میدهند و دین و آیین را نابود میسازند و ذلت و خواری را به ارمغان میآورند. امام حسین قیام کرد که دین اسلام دگر بار شکوفا شود تا شیاطینِ موشصفت ریشه اسلام را نجوند و آن را نابود نکنند.»
این حسین کیست که عالم همه دیوانهی اوست
این چه شمعی است که جانها همه پروانهی اوست
به امید آن روزی که آن جانِ جانان، مهدی موعود، پای در رکاب ظهور نهد و امر به معروف و نهی از منکر را سرلوحهی حکومت جهانی خود نمایند؛ انشاءالله.

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است
حسین مظهر آزادگی و آزادی است
خوشا کسی که چنینش مرام و آیین است
نه ظلم کن به کسی، نی به زیر ظلم برو
که این مرام حسین است و منطق دین است
همین نه گریه بر آن شاه تشنهلب کافی است
اگر چه گریه بر آلام، قلب تسکین است
ببین که مقصد عالی وی چه بود، ای دوست!
که درک آن سبب عزو جاه و تمکین است
ز خاک مردم آزاده بوی خون آید
نشان شیعه و آثار پیروی این است
ادبیات روستا