
یه درخت توت تو حیات مدرسه روستا بود. بهار که میشد، فراوان توت میداد؛ درشت، آبدار. با یک نسیم کلی توت میریخت. درخت خیلی سال داشت. بعضی وقتها با چوب و سنگ به جان درخت بیچاره میافتادند، شاخههای جوان درخت رو آسیب میرسوندند. یه عده از بچهها تو خونه کرم ابریشم داشتند. سر فراش مدرسه رو که دور میدیدند، نردبون میزاشتند، از درخت بالا میرفتند، برگها رو میچیدند. یکی از شاگردها سنگی رو حواله درخت کرد. از بخت بدش سنگ به شیشه کلاس خورد. بچهها شروع کردن: "شی شی، شیشه شکست! شی شی، شیشه شکست!" شاگرد خاطی از نمره انضباطش کم میشد که هیچی، باید یک شیشه از شهر میخرید با هزینه اشکآور تا جبران مافات کنه.
زنگ تفریح بود. معلوم نشد، سنگی مثل عقاب وارد مدرسه شد، اک خورد به پنجره دفتر مدرسه. یه شیشه، چه عرض کنم، تمام شیشههای دفتر رو آورد پایین. صدای فریاد بچهها تا اون ور روستا رفت: "شی شی، شیشهها شکست!" همه اهالی پشت در مدرسه بودند ببینن چه خبره. همه یکزبان شده بودند: "شی شی، شیشه شکست!"
خوابیده بودم. با صدای جرینگی از خواب بلند شدم. خواهرم بود، پارچ شیشهای از دستش افتاد. با خواهرم همراه شدم: "شی شی، شیشه شکست!" بابام از این طرف، مادر از طرف دیگه. "محمود چی شده؟" "هیچی. شی شی، شیشه شکست!" از خنده رودهبر شده بودیم.
**********
صدای جیرجیر میاومد. از بابام پرسیدم: "صدای چیه؟" صدای توت برسونگه. توت برسونگ یه حشره بالدار که با تکان دادن بالاش صدای جیرجیر میده. یک هفته تمام یا بیشتر این حشره روی درخت بود و یکنواخت جیرجیر میکرد. اسمش جیرجیرک بود. در گذشته به این باور بودند با آمدن این حشره که در تابستان خودش رو نشون میده، نوید رسیدن میوهها رو میداد. جیرجیرک حشرهای با قد کشیده و بالهای سفید و درخشان میباشد.
یه کاسه توت خشک جلوم بود. انقدر شیرین و خوشمزه بود. البته مقداری مغز گردو هم بود ته کاسه رو در آوردم. با سختی به خواهرم گفتم: "یه لیوان آب." خواهرم گفت: "محمود، کمتر میخوردی به جیرجیر نمیافتادی!" همه زدند زیر خنده. خوشمزهتر از توت خشکه، خنده پدر، مادر و خواهرم بود که جان تازه ای بهم میداد.
**********

حشره با بالهای قرمز خالدار روی دستم به سرعت بالا میرفت تا به نوک انگشت بزرگم رسید. پرواز کرد رفت. شبیه فولکس واگن. اصلا فولکس رو از روی این حشره اختراع کردن. کفشدوزک. چون روی کفشهای پارک شده جا خشک میکنه. اسم دیگش خاله بزاست. خالهای روی بالش سیاست. از تمام سوسکها زیباتر با آن بالهای قرمز و خالهای سیاه که روی بالهاش نقش بسته، چون به خالهای پشتش اضافه میشود، بهش خاله بزا در گویش روستایی معروف شده. خاله بزا تو باغهای روستای ما زیاده. آفتها رو میخوره.
یه خاله بزا اومد منو سوار کرد. پرید از بالا باغ. چقدر قشنگ بود! پسرخاله منو دید: "محمود سوار خاله بزایی؟ مواظب باش!" تا اومدم بگم سلام، خاله بزا روی یک درخت بزرگ بید نشست. از بالا پایین رو که نگاه کردم، لرزه به تنم افتاد. یهو سرم گیج رفت. پرت شدم پایین. از خواب پریدم. به متکا چسبیده بودم. مثل درخت بید میلرزیدم. پسرخاله گفت: "تو رو به فولکس سواری چکار؟ کفش دوزک پشت پنجره فلوسکی میخندید!"
ادبیات روستا